محشر! دارم خودسانسوری یاد میگیرم. شد چهارمین پست این چندوقته که فقط پیشنویس نشد که شما نفهمین، خودش و احساسات توش و فکرای پشتش پاک شد که تانژانت ناراحت نشه. واقعا نمیدونم کسی که عاشق اون کلهشقی شد که حرفشو همیشه همهجا زده، دوست داره من اینطوری رفتار کنم؟ یکی بیاد اینو به خودم بگه.
یه احمقِ ترسویِ خودسانسورِ بداخلاق شدم اینروزا.
دلم میخواد صبح پاشم ببینم هیچی واقعی نبوده. خودمم واقعی نبودم اصلا.
صبح بیدارم کرده و صداش از بیرون میاد. گزارش کار میده.
- یه رضایتنامه محضری از بابا گرفتم، برگه رو دارم میبرم فلانجا..
کدوم برگه رو؟ برگه منعِ پیگرد رو. محشر نیست؟ محشر نیست؟ عکسشو برام فرستاده. هی نگاهش میکنم، هی باورم نمیشه این ماجرا هم تموم شد. هی هزاربار میخونمش و میبینم زیرِ « بلامانع میباشد» رو با خودکارِ مشکی چندبار خط کشیدن. از درِ اتاق رفتم بیرون و همونطور که آواز میخوندم، دل
بیاین همه با هم قبول کنیم یکی از سکسیترین چیزای دنیا، کفش بالهایه که نوکش سایش پیدا کرده. اینه که با بهونه و بیبهونه میپوشمش، هی میکشمش رو فرش و غصه میخورم چرا سایش پیدا نمیکنه. :))
برچسب: دلخوشیهایکوچکمن,
نویسنده: پویا کاشانی